کنار کلبه ی سنگی که خود ساختم به هر رنگی
درون ساحل آبی به رنگ آبی ِ دریا که می گیرد به خود رنگ سماهارا
هر از گاهی نشینم بر شن ِ ساحل که موجی از دل ِ آبی به جوش آید
خروشد در کنارم از هوای عشق دریایی،
هوا از خود بگیرد تا بگرید تا ببارد قطره های چشم هر ابری
چو شب آید براندازی بیندازم، بیافروزم، بسوزانم همی آتش
بنالم بر سر آتش، بگریم همچو بارانی که می بارد
هر از درد دلم گویم، چو گردد شعله ور آتش
چه می دانی که شاید آتش هم گرید!
حیات من همین باشد مرا کافی بل هم بیش است ــــ
چو دردم را کسی داند مرا رنجی دراندیش است
من آن دردی پر از احساس، پر از اشکی که می بارد
چو آتش را برافروزد، دلش از غصه ها سوزد...
"" امید منافیان ""
تنوع طلب...
ما را در سایت تنوع طلب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109